حسن حسن زاده آملى

175

هزار و يك كلمه (فارسى)

و چون صورت مقرون به ماده پس از تفريد و تجريد نفس ناطقه آن را از ماده ، و يا به انشاء نفس ناطقه مانند آن را در خود به إعداد آلات قواى جسمانيه كه العارف يخلق بهمتّه ما يكون له وجود من خارج محل الهمة ( ص 196 فصّ اسحاقى فصوص شيخ اكبر شرح قيصرى ، ط 1 ) ، و يا از ناحيه ارتباط نفس به حقائق اشياء از راه اتصال به علّت آنها كه « ان روح المؤمن لأشدّ اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها » ( حديث امام صادق ( ع ) ص 133 ج 2 اصول كافى معرب ) ، صورت فعلى مجرد بدون ماده مىيابد ، و وجود آن به نفس قائم است و نفس با آنها معيّت قيوميه و اضافهء اشراقيه دارد ، و سخن فقط در دانستن مفاهيم و معانى كليه آنها كه ماهيات آنهاست نيست زيرا كه مفاهيم معقولات و مفهوم عاقل همه از يكديگر متغايرند بلكه دست يافتن به انحاء وجودات عينى آنها ، و اشتداد وجود نفس ، و بودن وجود آن در عوالم عديده به حكم هر عالم است به حكم اصل اصيل اتحاد عاقل به معقول بلكه مدرك به مدرك نفس‌نفس مىشوند و شيئيت شىء نيز در حقيقت به صورتش است پس نفس ناطقه علم به هرچيزى كه پيدا كرده است آن موجود است زيرا كه علم نور است و صورت فعلى هرچيز كه معلوم نفس شد وجودى نورى است كه عارى از حجاب ماده است و صورت فعلى ادراكى نفس عين نفس است زيرا كه قواى مدركه نفس شئون وىاند و صور مدركه فعليات نورىاند كه در مرتبت قواى مدركه‌اند كه وجود واقعى آن صور علميه همان وجود آنها براى قواى نفس بلكه براى نفس بلكه وجود واقعى آنها همان وجود نفس است لذا حاسّ با محسوس و متخيل با متخيل و متوهم با متوهم و عاقل با معقول متحد است كه اتحاد ادراك و مدرك و مدرك است مطلقا به حسب وجود نه به حسب مفاهيم پس در حقيقت صور مدركه اشياء كه علم نفس‌اند شأنى از شئون نفس‌اند و اين نه انقلاب حقيقت است بلكه اشتداد وجود از نقص به كمال است . اگر صورت فعلى در وجودش مقرون به ماده نباشد چنين صورتى نياز به تفريد و تجريد ندارد و خود بذاته عقل و عاقل و معقول ، و علم و عالم و معلوم است و نفس ناطقه را شأنيت علم بدانها نيز هست اگر چه استعدادها متفاوت است أَنْزَلَ مِنَ